عماد الدين حسن بن علي الطبري

159

مناقب الطاهرين ( فارسي )

مكّه رسيد ، ابان بن سعيد بن العاص را ديد . و ابان سوار بود ، از اسب فرود آمد و عثمان را برنشاند و وى رديف عثمان شد تا مردم بدانند كه وى عثمان را حمايت مىكند . عثمان رسالت بگزارد . جبّاران قريش ابا كردند و گفتند : محمّد را به زيارت خانه كارى نيست . و ما هرگز نگذاريم كه وى طواف خانه بكند . و عثمان را اجازت دادند كه اگر تو خواهى طواف كن . عثمان گفت : من پيش از رسول طواف نكنم . و خواست كه بيايد وى را بازگرفتند . مدّتى در آنجا بود . رسول عليه السّلام گمان برد كه وى را بكشتند . صحابه را بخواند و در زير درخت بنشاند و بيعت را با ايشان تازه كرد . و اين را بيعت الرّضوان خوانند و بيعت الشّجره نيز گويند . بكير بن الاشح گفت : بيعت بر مرگ كنند ؟ رسول گفت : بيعت بر آن كنند كه آن به جا توانند آوردن . عبد اللّه معقل گويد كه : من بالاى سر رسول عليه السّلام ايستاده بودم . و شاخى از درخت بر دست داشتم و رسول را باد مىزدم و رسول بيعت مىگرفت از مردم و مىگفت : بيعت از آن مىگيرم كه نگريزيد . اوّل كسى كه بيعت كرد ابو سنان بن وهب الاسدى بود . و جمله بيعت كردند الّا ابن القبس كه منافق بود و خود را در ميان پالانهاى شتران پنهان كرده بود . چون بيعت تمام شد خبر آمد كه عثمان به سلامت است . و قريش پنجاه مرد بفرستادند تا رسول را ناگاه بكشند به فرصتى . رسول عليه السّلام از آن خبر يافت و ايشان را تمام بگرفت و منّت بر ايشان نهاد و رها كرد . عبد اللّه بن معقل گويد كه : در روز حديبيّه رسول عليه السّلام در زير درخت نشسته بود و شاخى از شاخهاى درخت بر پشت رسول افتاده بود و من آن شاخ بر دست گرفته بودم . و امير المؤمنين على عليه السّلام در پيش وى نشسته بود و صلحنامه مىنوشت . ناگاه سى مرد برآمدند با سلاح و